عبدالله مستوفى

140

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

آمده است ، بكمك او رفته بعد از يكساعتى همه راحت شدند و به لباس عادى درآمدند . من ميخواستم بالاختصاص ببعضىها كه رفاقتى داشتم ، كمك‌هاى زيادترى كنم و حوائج آنها را از هر حيث برآورم . از جمله بآقاى قوام السلطنه رئيس الوزراى اسبق كه در اينوقت منشى مخصوص صدراعظم بود ، سرى زدم . ديدم پيشخدمت درب اطاق ايشان ، نظرم نيست در چه موضوع ، سؤالى كرد . من بروسى به او گفتم « لازم نيست » جملهء « نىنوژنا » را كه بروسى ادا كردم ، ايشان معنى آن را از من پرسيدند و بعادتيكه در جوانترى خود داشتند ، قدرى به اين جمله خنديده و جملهء « نىنوژنا » را با خنده چند بار تكرار كردند . ولى بنده بىتقصير بودم ، اگر « نىنوژنا » خنده‌آور هم باشد ، تقصير زبان روسى است . ايشان را بخداى متعال سپرده بمناسبت وزارت ماليه و سابقه ، بآقاى ناصر الملك پرداختم . ديدم ايشان خودشان بقدريكه با نوكر حرف بزنند ، روسى بلدند . امشب بموجب دعوتنامهء رسمى كه قبلا در تمام اطاقها گذاشته بودند ، ملتزمين مهمان وزير دربار روسيه هستند . شاه و شاهزاده‌هاى ايرانى با خانوادهء امپراطورى عليحده شام خواهند خورد . بعد از شام هم همگى ، اعم از شاه و ملتزمين ، بشب‌نشينى و استماع كنسرت ( سماع ) بالالايكا كه در تالار بزرگ قصر داده مىشود ، وعده دارند . من قدرى ميان ملتزمين پلكيدم . زينب زيادى چند نفرى كه اسمشان در جزو ملتزمين نيست ، درست زينب زيادى شده‌اند . اولا جا ندارند منزل كنند ، ثانيا در هيچيك از دعوتها پيش‌بينى نشده‌اند كه براى آنها دعوتنامه بياورند ، كجا منزل كنند و كجا غذا بخورند ؟ در دربار هم كه نميشود غذاى خصوصى حاضر كرد . چرنوزوبف كه از طرف مقامات مربوطه مأمور ترفيه ملتزمين است ، به زحمت عجيبى گرفتار شده و به هيچ - طور نميتواند سر قضيه را هم بياورد . از دور متوجه شدم كه اين سرهنگ روسى با يكى از آنها مشغول صحبت است . اين شخص مرد تلخ بىادبى بود و من او را به اين سمت مى - شناختم . براى اينكه بين او و چرنوزوبف حرف بيموضوعى مطرح نشود ، نزديك آنها رفتم . وقتى رسيدم كه چرنوزوبف از او ميپرسيد : « با كدام يك از ملتزمين بيشتر دوستى داريد ؟ » دربارى كهنه‌كار متوجه مقصود او شده ، براى اينكه او را به كسى انگل نكنند و اطاق مخصوص داشته باشد ، با اخم و عبوسيكه عادت هميشگى او بود جواب گفت : « با هيچكس ! » من ديدم آنچيزى كه از آن مىترسيدم ، واقع شد و كلنل با خنده گفت : « شما هيچ دوست در ميان همقطارهاى خود نداريد ؟ » مؤمن با اخمى بيشتر و لهجه‌اى شديدتر گفت : « بهيچوجه ! » من با اينكه از مجاورت اين مرد خيلى در عذاب واقع ميشدم ، براى اينكه در ضمن محاوره چيز ديگرى زيادتر از آنچه اتفاق افتاده است ، پيش‌آمد نكند ، پيشنهاد كردم كه اين آقايان بآپارتمان ما كه پنج شش اطاق دارد و ما شبها آنجا نميخوابيم و به زيادتر از يكى دو اتاق آن احتياج نداريم ، بيايند . مثل اين بود كه دنيا را بكلنل دادند ، ديدم اين آقا باز هم ناراضى است و ميخواهد اطاق او را نزديك باطاق صدراعظم معين كنند و مثلا ناصر الملك را براى خاطر ايشان جابجا نمايند . ولى براى اينكه اگر مقصودش حاصل نشد جاى مهرى هم در اينجا داشته باشد ، ميگويد : « آخر ما نبايد اسباب زحمت شما باشيم ! » گفتم : « آقا شما وارد